«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

 
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸   کلمات کلیدی:

سلام

مطلبی که زير ميارم به مناسبت اربعين است. دوستانی که تابحال به‌اين مساله فکر نکردن لطفاْ دقيق بخونن. ثوابش هم برسه به روح استاد ...

 

فلسفه گريه بر شهيد

در عصر ما بسياري از مردم، حتي گروهي از جوانان علاقه مند، نسبت به گريه بر امام حسين معترضند، خود من مكرر مورد اعتراض واقع شده ام.

بعضي صراحتاً در گفته هاي خود اين كار را غلط  قلمداد مي‌كنند، مدعي هستند كه اين كار معلول يك تفكر غلط و يك برداشت غلط از امر شهادت است و به علاوه آثار اجتماعي بدي دارد. موجب ضعف و تاخر و انحطاط  ملت‌هايي است كه به اين كارها عادت كرده‌اند.

يادم هست در ايام تحصيل و اقامتم در قم ، كتابي از محمد مسعود نويسنده‌ي معروف آن زمان مي‌خواندم كه در آن كتاب به مناسبتي مساله گريه مردم شيعه را بر امام حسين مطرح كرده بود و مقايسه كرده بود با روش مسيحيان درباره شهادت مسيح(البته به عقيده خودشان) كه روز شهادت مسيح را جشن مي‌گيرند، نه اينكه به عزا بنشينند.

نوشته بود ببينيد، يك ملّت بر شهادت شهيدش مي‌گريد زيرا شهادت را شكست و نامطلوب و امري نبايستني و موجب تاسف مي‌پندارد، و ملتي ديگر براي شهادت شهيدش جشن مي‌گيرد، زيرا آنرا موفقيت و مطلوب و مايه سر افرازي و افتخار مي‌شمارد. ملتي كه هزار سال بر شهادت شهيدش بگريد و متاسف شود و آه و ناله سر دهد ناچار ملتي زبون و بي‌ دست و پا و فرار كن از معركه بار مي‌آيد، ولي ملتي كه هزار سال و دو هزار سال شهادت شهيدش را جشن مي‌گيرد، خواه ناخواه ملتي قوي و نيرومند و فداكار مي‌گردد.

برداشت يك ملت از شهادت ، شكست و عكس‌العملش درباره اين شكست آه و ناله و گريه است و نتيجه آن برداشت و اين عكس‌العمل ضعف و زبوني و تسليم‌گرايي. اما ملتي ديگر برداشتش از شهادت موفقيت است و عكس‌العملش جشن و شادي است و نتيجه آن برداشت و اين عكس‌العمل ، روحيه نيرومند و اعتلاجوست. اين بود حاصل اشكال و ايرادي كه آن شخص و اشخاص ديگر گرفته و مي‌گيرند.

من مي‌خواهم همين مساله را تحليل كنم و ثابت كنم كه اتفاقاً قضيه برعكس است ، شادي كردن در شهادت شهيد از بينش فردگرايي مسيحيت ناشي مي‌شود و گريه بر شهيد از بينش جامعه گرايي اسلام. (مثل خيلي از مسايل از قبول پوشش و حجاب و ...)

البته من در مقام توجيه عمل عوام الناس كه خود قبلاً به آن انتقاد كردم نيستم. گفتم كه برخي از مردم ما به امام حسين فقط به چشم يك آدم نفله شده و يك مظلوم كه كشته شدنش صرفاً ترحم‌انگيز است و از ناحيه او هيچ اقدام قهرمانانه و تحسين‌آميز صورت نگرفته است مي‌نگرند.

من در مقام توضيح فلسفه اصلي توصيه‌هايي هستم كه از طرف پيشوايان ما در مورد گريه بر شهيد وارد شده‌است. و البته افرادي كه با فرهنگ اسلامي عميقاً آشنا هستند، با توجه به همين فلسفه در عزاداري اباعبدالله شركت مي‌نمايند.

من نمي‌دانم كه مساله جشن و شادماني به نام شهادت مسيح از چه زماني و بوسيله چه كسي ابداع شده‌است؟ اما مي‌دانيم كه در اسلام گريه بر شهيد توصيه شده‌است، لا اقل در مذهب شيعه از مسلمات شمرده مي‌شود.

اكنون به تحليل اصل مطلب بپردازم. اول بايد مساله مرگ و شهادت را از جنبه فردي بررسي كنيم.

آيا مرگ في حد ذاته براي فرد امري مطلوب است؟ موفقيت است؟ آيا ديگران بايد مرگ او را برايش موفقيت به شمار آورند و نوعي قهرماني به حساب آورند؟

مي‌دانيم كه مكتب‌هايي در جهان بوده‌اند-شايد الآن هم باشند- كه رابطه انسان را با جهان و به تعبير ديگر رابطه روح را با بدن، از نوع رابطه زنداني با زندان، و رابطه آدم در چاه افتاده با چاه و رابطه مرغ با قفس مي‌دانسته اند. قهراً از نظر اين مكتب‌ها، مردن خلاصي و آزادي است، خودكشي مجاز است. مي‌گويند "ماني" مدعي معروف پيغمبري چنين نظريه‌اي داشت. طبق اين نظريه ارزش مرگ، ارزش مثبت است، مرگ براي هركس بايد امري مطلوب باشد، مرگ هيچكس تاسف ندارد، آزادي از زندان و بيرون آمدن از چاه و شكسته شدن قفس تاسف ندارد، شادي دارد.

نظريه ديگر اينست كه مرگ، عدم و نيستي است، فناي كامل است، نابودي است. برعكس، زندگي، وجود و هستي است، "بود" است. بديهي است كه هستي بر نيستي، بود بر نبود، ترجيح دارد. زندگي هرچه باشد و به هر شكل باشد بر مرگ ترجيح دارد.

مولوي به جالينوس طبيب معروف اسكندراني، نسبت مي‌دهد كه گفته است : من زندگي را به هر حال و به هر شكل بر مرگ ترجيح مي‌دهم هر چند شكل زندگي منحصر به اين شود كه در شكم استري باشم و سرم از زير دم استر براي تنفس بيرون باشد!!!!

آن چنانكه گفت جالينوس راد                       از هواي اين جهان و اين مراد

راضيم كز من بماند نيم  جان                        كز  درون  استري بينم جهان

طبق اين نظريه ارزش مرگ صد درصد منفي است.

نظريه ديگر اين است كه مرگ نيستي و نابودي نيست، انتقال از جهاني به جهاني ديگر است.اما رابطه انسان با جهان و رابطه روح با بدن از نوع رابطه زنداني با زندان، در چاه افتاده با چاه و مرغ با قفس نيست. بلكه از نوع رابطه دانش‌آموز با مدرسه و كشاورز با مزرعه است.

درست است كه دانش‌آموز از خانه و لانه و معاشرت با دوستان و احياناً از وطن دورافتاده و در فضاي محدود مدرسه به تحصيل و تكميل مشغول است، ولي يگانه راه زيست سعادتمندانه در اجتماع، گذراندن موفقيت‌آميز دوره مدرسه است و نيز درست است كه كشاورز، خانه و زندگي و خانواده را رها كرده و در مزرعه مشغول كشاورزي است. اما مزرعه و كار در مزرعه است كه وسيله معيشت خوش او را در همه سال در آغوش خانواده فراهم مي‌كند.

رابطه دنيا با آخرت، و رابطه روح با بدن چنين رابطه‌اي است.

مردمي كه جهان بيني‌شان درباره روابط انسان و جهان چنين جهان‌بيني باشد، اگر عملاً توفيقي به دست نياورده باشند و عمر خود را به بطالت و تباهي و كارهاي مستحق كيفر گذرانده باشند، بديهي است كه براي اينها مرگ به هيچوجه امر محبوب و مطلوب و مورد آرزو نيست، زيرا از خود و كرده‌هاي خود مي‌ترسند.

اي كه مي‌ترسي ز مرگ اندر فرار                           هان زخود ترساني اي جان هوشدار

زشت، روي توست ني رخسار مرگ                        جان تو همچون درخت و مرگ، برگ

اما اگر كسي چنين جهان‌بيني‌يي داشته باشد و عملاً موفق باشد. مانند دانش‌آموزي كه يك سره تحصيل كرده و كشاورزي باشد كه سخت كوشيده است، بديهي است كه چنين دانش‌آموزي آرزوي بازگشت به وطن دارد، دلش براي وطن براي خويشان و دوستان مي‌طپد، و هم‌چنين آن كشاورز دائماً انديشه آن روزي است كه كارش به پايان برسد و محصول خويش را به خانه ببرد. اين دانش‌آموز در عين اينكه آرزوي وطن مانند آتشي در درونش شعله مي‌كشد، با آن مبارزه مي‌كند، زيرا نمي‌خواهد تحصيلش را نيمه تمام بگذارد و هم‌چنين آن كشاورز هرگز كار و وظيفه خود را فداي آن آرزو نمي‌كند.

اولياء‌الله به منزله همان دانش‌آموز موفقند كه انتقال به جهان ديگر كه نامش مرگ است، براي آنها يك آرزو است، آرزويي كه لحظه‌اي قرار براي آنها باقي نمي‌گذارد و به گفته علي عليه‌السلام: اگر نبود كه خداوند اجل‌معين براي آنها نوشته است طرفه‌العيني روح‌هاي آنها در بدن‌هاشان از شوق ثوابها و خوف عقابها باقي نمي‌ماند.

در عين حال اولياء‌الله هرگز به استقبال مرگ نمي‌روند، زيرا مي‌دانند تنها فرصت كار و عمل و تكامل، همين چيزي است كه نامش را عمر گذاشته‌ايم، مي‌دانند هرچه بيشتر بمانند بهتر كمالات انساني را طي مي‌كنند،‌ بكلي با مرگ مبارزه مي‌كنند و از خدمات متعال همواره طول‌عمر طلب مي‌كنند مي‌بينيم كه طبق اين نوع بينش، محبوب‌بودن و مطلوب‌بودن و مورد آرزو بودن مرگ براي اولياء‌الله، با مبارزه با مرگ و خواستن طول عمر از خدا به هيچ‌وجه منافات ندارد.

قرآن كريم خطاب به يهود كه مدعي بودند ما اولياء‌الله هستيم مي‌فرمايد: اگر شما اولياء‌الله باشيد بايد مرگ براي شما يك امر محبوب و آرزوئي باشد. بعد مي‌فرمايد ولي هرگز اينها آرزئي مرگ نمي‌كنند، زيرا اعمالي كه پيش فرستاده‌اند آن چنان ظالمانه و جنايتكارانه است كه خود مي‌دانند در آن جهان برچه وارد مي‌شوند- اينها از گروه سومي هستندكه ما شمرديم-.

اولياء‌الله در دوصورت، و در دومورد است كه خواستن طول‌عمر صرف‌نظر مي‌كنند. يكي آنگاه كه احساس كنند وضعي دارند كه ديگر هرچه بمانند توفيق بيشتري در طاعت نمي‌يابند، برعكس برجاي تكامل، تناقص مي‌يابند. علي‌بن‌الحسين عليه‌السلام مي‌فرماي: "الهي وعمرني مادام عمري بذله في طاعتك فاذا كان مرتعاً للشيطان فاقصني اليك " يعني خدايا مرا عمر عطا كن مادام كه عمرم صرف طاعت بشود، اگر بنا است زندگيم چراگاه شيطان گردد، مرا هرچه زودتر به‌سوي خود ببر.

صورت دوم، شهادت است. اولياءالله مرگ به صورت شهادت را بلاشرط از خدا طلب مي‌كنند. زيرا شهادت هردو خصلت را دارد، هم عمل و تكامل است، بلكه همان‌طور كه از حديث نبوي نقل كرديم، هرعمل نيكي در نردبان تكامل، بالاتر هم دارد جز شهادت. و از طرف ديگر انتقال به جهان ديگر است كه امري محبوب و مطلوب و مورد آرزوي اولياء‌الله است.

اينست كه مي‌بينيم مثلاً علي‌عليه‌السلام آنگاغه كه مي‌بيند مرگش به‌صورت شهادت نصيبش شده و از خوشحالي در پوست نمي‌گنجد.

علي‌عليه‌السلام در فاصله ضربت‌خوردن تا وفات، جمله‌هاي زيادي دارد كه در كتب و از آن جمله در نهج‌البلاغه مسطور است.

يكي از آن جمله‌ها در همين زمينه است: "والله ما فجاني من‌الموت وارد كرهته و لا طالع انكرته و ماكنت الاكقارب ورد و طالب وجد". بعني به خدا قسم هيچ امر مكروه و خلاف انتظاري براي من رخ نداده است. همان رخ داده كه مي‌خواستم، به آرزوي خود كه شهادت است رسيدم. مثل من مثل كسي است كه شب تاريك در جستجوي آب در صحرائي مي‌گردد و ناگاه چاه آبي و يا سرچشمه‌اي پيدا مي‌كند مثل من مثل جوينده‌اي است كه به مطلوب خود نائل شده باشد.

حافظ به‌همين جمله‌ها نظر دارد آنجا مي‌گويد:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

در سحر نوزدهم رمضان، تا ضربت دشمن فرق علي را مي‌شكافد، اولين يا دومين جمله‌اي كه از او شنيده مي‌شود اينست كه: "فزت و رب‌الكعبه" سوگند به پروردگار كعبه كه رستگار شدم.

پس شهارت از نظر اسلام از جنبه فردي، يعني براي شخص شهيد موفقيت است، بلكه بزرگترين موفقيت است، آرزو است، بلكه بزرگترين آرزو است.

امام‌حسين فرمود:‌ جدم به من فرموده‌است كه تو درجه‌اي نزد خدا داري كه جز با شهادت به آن درجه نائل نخواهي شد. پس شهادت امام‌حسين براي خود او يك ارتقاء است عالي‌ترين حد تكامل است.

تا اينجا ما مسئله مرگ و شهادت را از جنبه فردي تحليل كرديم و رسيديم به اينجا كه اگر مرگ به صورت شهادت باشد، واقعاً‌ يك موفقيت است براي شهيد، جشن و شادماني دارد. لهذا سيدبن‌طاووس مي‌گويد اگر نبود كه دستور عزاداري به ما رسيده‌است، من روز شهادت ائمه را جشن مي‌گرفتم.

اينجا است و از اين جنبه است كه ما به مسيحيت حق مي‌دهيم، به نام شهادت مسيح كه مي‌پندارند شهيد شده، براي مسيح جشن بگيرند. اسلام هم در كمال صحراحت، شهادت را موفقيت شهيد مي‌داند نه چيز ديگر.

اما از نظر اسلام، آن طرف سكه را هم بايد خواند، شهادت را از نظر اجتماعي،‌ يعني از آن نظر كه به جامعه تعلق دارد، پديده‌اي است كه در زمينه خاص و به دنبال رويدادهائي رخ مي‌دهد و به دنبال خود رويدادهائي مي‌آورد نيز بايد سنجيد.

عكس‌العملي كه جامعه در مورد شهيد نشان مي‌دهد صرفاً به خود شهيد تعلق ندارد. يعني صرفاً ناظر به اين جهت نيست كه براي شخص شهيد موفقيت يا شكستي رخ داده است. عكس‌العمل جامعه مربوط است به اينكه مردم جامعه نسبت به شهيد و جبهه و جبهه به شهيد چه موضع‌گيري داشته باشند و نسبت به جبهه مخالف شهيد چه موضع‌گيري داشته باشند.

رابطه شهيد با جامعه‌اش دو رابطه است، يكي رابطه‌اش با مردمي كه اگر زنده و باقي بود و از وجودش بهره‌مند مي‌شدند و فعلاً از فيض وجودش محروم مانده‌اند. و ديگر رابطه‌اش با كساني كه زمينه فساد وتباهي را فراهم كرده‌اند و شهيد به مبارزه با آنها برخاسته و در دست آنها شهيد شده است.

بديهي است كه از نظر پيروان شهيد كه از فيض بهره‌مندي از حيات او بي‌بهره مانده‌اند، شهادت شهيد تأثرآور است،آنكه بر شهادت شهيد اضهار تأثر مي‌كند در حقيقت به نوعي برخود مي‌گريد و ناله مي‌كند.

اما از نظر زمينه‌ صورت مي‌گيرد، شهادت يك امر مطلوب است به علت وجود يك جريان نامطلوب. از اين جهت مانند يك عمل جراحي موفقيت‌آميز است كه مطلوب است اما در زمينه آپانديس يا زخم‌روده يا زخم معده يا چيزهائي از اين قبيل. بديهي است كه اگر چنين زمينه‌هائي در كار نباشد، جراحي ضرورتي ندارد بلكه غلطي است.

درسي كه از جنبه اجتماعي،‌مردم بايد از شهادت شهيد بگيرند اينست كه اولاً نگذارند آن‌چنان زمينه‌ها پيدا شود. از آن جهت آن فاجعه به صورت يك امر نبايستي بازگو مي‌شود و اظهار تأسف و تأثر مي‌شود كه به قهرمانان ظلم و قاتلين شهيد مربوط است،‌ براي اينكه افراد جامعه از تبديل شدن به امثال آن جنايتكاران خودداري كنند. هم‌چنان‌كه مي‌بينيم نام يزيد و ابن‌زياد و امثال آنها بصورتي درآمده كه هركس در مكتب عزاداري واقعي امام‌حسين تربيت شده باشد، از كوچكترين تشبه به آنها در عمل ابا دارد.

درس ديگري كه بايد جامعه بگيرد، اينست كه به هرحال بازهم در جامعه زمينه‌هائي را ايجاب كند پيدا مي‌شود، از اين نظر بايد عمل قهرمانانه شهيد از آن جهت كه به او تعلق دارد و يك عمل آگاهانه و انتخاب شده است و به او تحميل نشده است بازگو شود، احساسات مردم شكل و رنگ احساس آن شهيد را بگيرد، اينجا است كه مي‌گوئيم: "گريه شهيد، شركت در حماسه او وهماهنگي با روح او و موفقيت با نشاط او و حركت در موج اواست" اينجا است كه بايد ببينم آسيا جشن و شادماني و پايكوبي و احياناً هرزگي و شرابخواري و برمستي- آن‌چنان‌كه در جشن‌هاي مذهبي مسيحيان ديده مي‌شود- هم شكلي و هم‌رنگي و هم‌احساسي مي‌آورد يا گريه.

معمولاً دربار گريه، اشتباه مي‌كنند، خيال مي‌كنند گريه هميشه معلول نوعي درد و ناراحتي است و خود گريه امري نامطلوب است.

خنده و گريه ظاهراً از مختصات انسان است، حيوانات ديگر لذت و رنج دارند، سرور و اندوه نيز دارند. اما خنده و گريه ندارند. خنده و گريه مظهر شديدترين احساسات انسان مي‌باشند. آن چيزي كه ما در عرف امروز آنرا احساسات مي‌خوانيم از مختصات انسان است و خنده و گريه مظهر شديدترين حالات انسان.

خنده انواع و اقسام دارد. كه نمي‌خواهم فعلاً وارد بحث انواع و اقسام آن بشوم. گريه نيز به نوبه خود انواع و اقسام دارد. گريه هميشه ملازم است با نوعي رقت و هيجان. اشك شوق و عشق را همه مي‌شناسيم. در حال گريه و رقت و هيجان خاص آن،‌ انسان بيش از هر حالت ديگر خود را به محبوبي كه براي او مي‌گريد نزديك مي‌بيند،‌ و در حقيقت در آن حال است كه خود را با او متحد مي‌بيند. خنده و شادي بيشتر جنبه خودي و شخصي و در خور فرورفتن دارد و گريه بيشتر جنبه از اين نظر مانند شهوت است كه درخور فرورفتن است و گريه مانند عشق است كه از خود بيرون رفتن است.

امام‌حسين (ع) به واسطه شخصيت عالي‌قدرش، به واسطه شهادت قهرمانانه‌اش مالك قلب‌ها و احساسات صدها ميليون انسان است. اگر كساني كه بر اين مخزن عظيم و گرانقدر احساسي و روحي گمارده شدند. يعني راهبران مذهبي- بتوانند از اين مخزن عظيم در جهت هم شكل كردن روح‌ها با روح عظيم حسيني بهره‌برداري صحيح كنند، جهان اصلاح خواهد شد.

رازبقاء امام‌حسين اين‌است كه نهضتش از طرفي منطقي است، بعد عقلي دارد و از ناحيه منطق حمايت مي‌شود. و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف راه‌يافته است. ائمه‌اطهار كه به گريه بر امام‌حسين سخت توصيه كرده‌اند، حكيمانه‌ترين دستورها را داده‌اند. اين گريه‌ها است كه نهضت امام‌حسن را در اعماق جان مردم فرو مي‌كند. تكرار مي‌كنم به شرط آن‌كه گروهي كه براين مخزن عظيم گمارده شده‌اند بدانند چگونه بهره‌برداري كنند.

دل بسي خون به كف آورد ولي ديده بريخت ………….

 

 

 

در اين ساعت‌های پايانی:

يا رب الرحم ضعف بدنی و رقت جلدی وکثره شهواتی و دقت عظمی ..يا رب الرحمنی ... يا رب الرحمنی... يا سيدی و الهی و مولای.. حول حالنا الی احسن الحال

 

يا حق


 
سال نو مبارک!
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧   کلمات کلیدی:

سلام

علی ٬ می‌بينی؟

يه سال ديگه گذشت... چه سالی بود امسال!! پارسال اين موقع تو اوج به هم ريختگی بودم ... هی .... سر سال تحويل ٬ مشهد حس عجيبی داشتم . دقيقاْ وقتی سال تحويل شد يه تفعل به قران زدم. يادمه ازش چيزی نفهميدم. ولی نوشتمش٬ بايد برم ببينم چی بوده. خيلی وقتا آدم معنی بعضی چيزا رو خيلی دير می‌فهمه. ولی فهميدنش بهتر از نفهميدنشه. سال ۸۴ ٬ سالی مملو از خاطرات تلخ و شيرين... چه زود دير شد.

امسال عيد نداريم. چون دقيقاْ روز سال تحويل مقارن با اربعين شهادت امام حسين. ولی به همتون ورود به سال جديد رو  تبريک ميگم. اميدوارم عاقبت همتون ختم به خير بشه. منم از دعا فراموش نکنين. خيلی خيلی ....

اين مطلب رو الان دارم ميزارم چون دارم روی يک مطلب برای اربعين کار می‌کنم. البته اگرچه بلند بالا خواهد بود٬ ولی قول بدين حتماْ بخونينش. يه ۵ ساعتی تایپ و ويرايشش طول ميکشه. حتماْ دوباره سر بزنين.

 

 

الهي٬ گاه گاهی می‌نمايی و می‌ربايی٬ نمودنت چه دلنشين است و ربودنت چه شيرين.

الهی٬ نماينده ات فرمود: «القلب و حرم الله» ٬ حرمت را حفظ بفرما! (علامه حسن‌زاده آملی)

 

يا حق


 
صدقه و تکدی‌گری
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٢   کلمات کلیدی:

سلام

وبلاگ نوشتن بدون پيش فرض و آمادگی و دسته‌بندی کردن مطالب هم کار چندان خوشايندی نيست. البته اينم تجربه است.. کم نوشتن برا من مساويه با ناقص نوشتن ... بايد بيشتر تمرين کنم!!!

امروز وقتی جلوم رو گرفت و شروع کرد به حرف زدن ٬ از بس با لهجه حرف می‌زد٬ رفتم تو بحرش ... اونقدر نا مفهوم کلمات رو ادا می‌کرد که چند بار مجبور شدم ازش درخواست کنم جملااتش رو تکرار کنه .... ولی بعد ديدم که ... اينم مثه بقيه است. فقط اين يکی چهار تا دختر داشت که شب عيدی نمی‌خواست دست‌خالی بره خونه !!!!

فکر کنم تا عصر يه ۵٬۶ هزار تومان کاسب بود. ... دانشجويی که روزی ۱۰۰۰ تومان خرج شيکمش می‌کنه٬ ۲۰۰ تومن کمک کردن زياد براش سخت نيست.

 

گدا و متکدی مفهومی پيچيده برای تفکر من هستند.. کودکانی که در چهره شان٬ هيچ نشانه‌ای از ۷خط بودن و بد ذات بودن نيست... يه جورايی مثل خودمونند. اصلاْ معلوم نيست اگه ما تو خانواده خودمون نبوديم٬ چه جوری می‌شديم... شايد الآن من کارم گدايی بود.!!!!

ايرانی‌ها قديم تر که بود ٬ برای کار کردن و پول جمع‌کردن می‌رفتند ژاپن. اونجا بدترين کارها رو به عهده می گرفتند بعد از چند ماه با جيب پر پول بر می‌گشتند.

الآن تو مملکت ما٬ پاکستانی‌ها مدام گداهاشون رو ترانسفر می‌کنند و به صورت حرفه‌ای اين شغل خطير رو دنبال می‌کنند.

من بر اساس تربيتی که دارم هيچوقت به گدا جماعت پولی نمیدم....  اگر دلم هم برا يکيشون بسوزه صبر می‌کنم  و اون پول رو تو صندوق صدقات می‌اندازم.

يکی از دلايلش اينه :

آقای جوادی آملی يه بار تو يکی از سخنرانی‌هاش(نزديک جشن عاطفه‌ها فکر کنم) گفت:

« صدقه در اسلام احترامی است٬ و نه ترحمي»

دقت کردين؟!!!! ........به خدا اگر اسلام کامل تو مملکت پياده بشه٬ خيلی از مشکلاتمون برطرف ميشه ... نشسته‌ام در انتظار آن سوار ...

 

يا حق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
از اين عنوان خوشم مياد : افکار ويرايش نشده
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی:

سلام

مثه يه ماشين شدم. فقط سری کار می‌کنم. موازی کار کردن و چند تا کار رو باهم پيش بردن٬ يه جورايی تعطيله. يه روز راهه‌پرواز رو آپ می‌کنم و يه دو هفته بعد تازه يادم ميفته اين بنده خدا Xela هم هست.... وقت ندارم وگرنه حرف که بسيار است.

دوست ندارم سياسی بنويسم. احساس می‌کنم شرافت قلمم بيشتر از اينه که به مسايل سياسی آلوده بشه. صداقت و روراستی اين قلم رو بيشتر دوست دارم. ولی شديدآْ نيازمندم تا سياسی نوشتن رو ياد بگيرم. برای روز مبادا.. يه مطلبی ميخوام بنويسم درباره اين که علت اصلی شکست دکتر معين تو انتخابات٬ ائتلافش با افراد سکولار و لائيک بود که شايد فکر می‌کرد براش رای مياره ولی اون رو به قهقرا برد. شايد يه روزی نوشتمش.

اما بعد....

۵شنبه ای که کنکور داشتم٬ می‌ديدم که چقدر ساده است فاصله از بين رفتن همه تلاش‌های انسان و موفقيت تو کنکور. يه مريضي٬ سر درد٬ زنگ بی موقع موبايل تو جيب آدم٬ ممتحنی که بالاسر آدم ناخوناش رو بگيره و اعصاب آدم رو خورد منه٬ دل ضعفه و ... همه اينا ميتونه موجب بشه که همه چی خراب بشه. از تابستون بايد شروع کنم. به قوله بچه‌ها ديگه جدی!!!

 

* فقط وقتي بايد از فكر كردن براي آينده غافل شد، كه اصلا آينده اي وجود نداشته باشد. (برنارد شاو)

اتاقم داره می‌ترکه از بس که توش کتاب جديد چپوندم. هرکدوم رو يه نوک هم زدم و انداختم رو ميز و گفتم سر فرصت می‌خونم. نمی‌دونم اين فرصت کی پيداش ميشه!!!! نمی‌دونم واقعاْ من خيلی تنبلم يا همه اينطورين. يه يک ساعت که می‌خونم حوصله ام سر ميره. دنبال تنوع می‌گردم. خدا به خير بگذرونه کنکور و ....

همشم تقصير من که نيست. هر روز يه چيز جديد برای فکر کردن پيش مياد. يه روز راهه‌پرواز٬ يه روز عرفان و صوفی‌گری٬ يه روز ازدواج‌موقت٬ يه روز شورای نگهبان٬ يه روز نهج‌البلاغه... اينقدر زياده که هر چی بخونی بازم به هيچ جا نميرسی .... کتاب‌های مطهری و شريعتی رو بگو ... وای. هنوز کليشون موندن... يکی رو بايد استخدام کنم برام بخوننشون

ما بريم .. فعلاْ

يا حق