«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

توهم و حساسيت
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۸   کلمات کلیدی:

سلام

يه بار رويه يه متنی کار می‌کردم که ارتباط بين توهم و تحليل حساسيت رو بررسی می‌کرد. از اونجايی که کليش به خودم و تجارب خودم برمی‌گشت که خيلی هاش سکرت بود از خيرش گذشتم. ولی به اونايی که ديگران رو به توه زدن متهم می‌کنند پيشنهاد می‌کنم بحث رو دنبال کنن.

گيرايی انسان‌ها نسبت به مسايل بستگی مستقيم داره به ميزان حساسيت اونا به محيط. ما اگر بخواهيم اطلاعاتی رو سريع تر از قطعی شدن و عمومی شدن داشته باشيم بايد با حدث‌هايی که دقيق هستن به جواب نزديک شيم. اين همون سيستميه که سرعت‌های کامپيوترها رو چندين برابر می‌کنه.اين همون مکانيزميه که يه نفر رو تو بازار بورس موفق و ديگری رو ورشکست می‌کنه. اين همون استفاده به موقع از فرصت‌هاست و ...

ما وقتی چيزی رو می‌بينيم اول به سرعت نتيجه ای رو حدس ميزنيم ولی اعلام نمی‌کنيم. بعد که علامت هايی رو که تو ذهنمون هست چک کرديم و درست جواب داد يه احساسی پيدا می‌کنيم. (انسان‌هايی که با تمرين و يا هوش ذاتی اينکار رو با تبحر انجام ميدن اينجا انسان‌های تيز ناميده ميشن.)

بعضی‌ها هم از ترس اينکه مبادا اشتباه نکنن اصلاْ اين ماشين پيشگويی رو تعطيل می‌کنند. اين‌ها انسان‌هايی هستند که مثه بهناز تو زير آسمان شهر ميمونند ( اين اصلاْ نوفهمه!!!) شايد خيلی جاها هم به عنوانه استعداد ازش استفاده کنن ولی خيلی جاها تختش می‌کنن.

حالا اين ميزان نزديکی حدس به واقعيت به ميزان حساسيت ما بر می‌گرده. اگر حساسيت بالاتر بره ما مطالب بيشتری رو حدس ميزنيم ٬ با خطای بيشتر. البته اين خطا در شرايط خاص کاملاْ قابل پذيرشه.  چون اشکال مختلف در فواصل دور بر روی اصل خود با هم يکی ديده می‌شوند.مثلاْ شرايطی با زير ساخت يکسان ٬ يکسان ديده ميشن.

انسان‌های تيز شايد در اکثر موارد بسيار موثرتر از ديگران عمل کنند ولی جايی که خراب کنند ٬ خرابکاری های عظيمی را منجر می‌شوند. به قوله معروف:

انسان‌های بزرگ مرتکب گناهان و خطاهای بزرگ و انسان‌های کوچک مرتکب گناهان و خطاهای کوچک می‌شوند.

 

 

يا حق


 
انجمن شاعران مرده
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٦   کلمات کلیدی:

سلام

ربٌنا ما خلقت هذا باطلا ..... سبحانک ....

من قبلاْ اين فيلم رو نديده بودم . امشب که ديدم واقعاْ لذت بردم. خودم رو جای اون بچه ها گذاشتم. مدرسه ما يه جورايی از لحاظ سخت گيری شبيه مدرسه اونا بود. هر معلم خوبی هم که پيدا می‌شد با اوردنگی استادش می‌کردن.

به خودم ميگم٬ تو که خودت تازه از ۱۸ سالگی تازه قدم های خودشناسيت رو برداشتی ٬ اگه از ۱۷ سالگی اين مفاهيم عظيم رو يه معلم ميومد و بهت می‌گفت٬ آيا بدردت می‌خورد؟

در مورد کاری که نيل کرد هم می‌تونم بگم واقعاْ حرکت وحشتناکی بود. پدرش رو له کرد. البته می تونست سنگين تر هم بزنه.(تو دوران بچگی سر دعواهای کوچيک و ساده بارها به چنين عکس‌العمل‌هايی فکر کرده بودم. البته الان فرق کرده. الان تو اوج درگيری به اين فکر می‌کنم که چطور مستقل بشم و بهش بگم ديگه نمی خوام زير منت پولی باشم که سر ماه بهم می‌دين!!!! ... خداييش هر دفعه از اين فکرها به ذهنم ميرسه کلی بايد مراقب خودم باشم تا حرکت احمقانه ای ازم سر نزنه.)

اين رو در راستای تذکره يکی از دوستان می‌نويسم: اين چيزايی که اين بالا نوشتم دقيقاْ بعد از يه بحث حسابی که به درگيری منجر شده بود نوشتم. پس بهم زياد خورده نگيرين. اما در جريان پول و استقلال بايد بگم که بالاخره يه روزی هر انسانی(پسری) بايد مستقل بشه. چه بهتر که اين قبل از ازدواجش باشه که فرد يه چند سالی خودش پول درآورده باشه و خودش هم خرج کرده باشه. پس اين خيلی خوبه.. من هنوزم ميگم که قابل اعتمادترين انسان در نزد من هنوز پدر مهربونمه. شايد بهترين دوستم هم ايشان باشند. پس نگران نشين . اين دعوا ها نمک زندگيست.

کاش اونايی که بايد اين فيلم رو می‌ديدن٬ می‌ديدن...... فعلاْ

يا حق


 
اولين دوست تا آخرين لحظه.. من منتظرم
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

سلام

 

 دوست یا همراه... تا لحظه آخر

 

 

مقدمه

به بابای بابام می گفتیم آقاجون. آدم عجیبی بود.{خدارفتگان شما رو هم بیامرزه(همون پسرعمه جلال)} اخلاقیات خاصی داشت که هرکسی نمی تونست تحمل کنه. اینجا نمی خوام نقد احوالات اون بنده خدا رو بیارم. یکی از احوالات خوب وخاصش این بود که تقریباً همیشه به یاد خدا بود و سعی می کرد اونهایی رو که دور و برش هستند رو هم یه تذکری بده. بخاطر بیماری ای که داشت خیلی زود زمین گیر شده بود و تقریباً از زمانی که یادمونه از خونه بیرون نمی رفت. برا همین هروقت می رفتیم خونه مادرجون و آقاجون ما رو می گرفت دمه درس. درس دفعه قبل رو می پرسید و بعد درس جدید رو می گفت تا حفظ کنیم. یکی از جملاتی که هنوز تو ذهنمه این بود : " سحرخیز باش تا کامروا شوی "  (برو بچ فامیل اگه چیزی یادشونه بنویسن)

یکی از نقاط کلیدی نصیحتاش در مورد دوست بود. البته هیچ وقت حرفش رو قبول نکرده بودم. ولی خوب یادم مونده: " پسرم سعی کن با کسی دوست شی که از خودت بالاتر باشه. کسی که چیزی ازش یاد بگیری. اگه با آدم های کوچیک و کم ظرفیت دوست بشی، تو هم مثه اونا میشی. بگرد یکی رو پیدا کن که از تو بیشتر بفهمه، بعد برو دنبالش و التماسش کن بگذاره که باهاش باشی. اینقدر باش تا تو رو به دوستی قبول کنه. بعد تلاش کن خودت رو بالا ببری تا به حد اون بشی و اگر توان داشتی به راحت ادامه بدی و ..."

 

با این طریقه دوست یابی همیشه مشکل داشتم. آخه چیزی از عزت نفس توش نمی دیدم. ما دوست می خواهیم ، معلم که نمی خواهیم!!!! تازه هر آدمی هر قدر هم که بد باشه ، بازم کلّی چیز میشه ازش یاد گرفت . مگه لقمان نگفته بود که« ادب از که آموختی، از بی ادبان» . تازه ما دلیلی نداره که آویزون یه نفر بشیم. آدم می تونه با همه انسانها باشه و دوست باشه. بعد بهترین ها رو برا خودش نگهداره...

 

 

سکانس یک :

اولین باری که باهاش حرف زدم، تازه رفتم تو تحریریه مجله صنایع کمک محمدرضا خلج. قرار بود یه مقاله رو بدم ادیت علمی کنه. خودم که اینقدر بهونه درس و نرم افزاری و .... می گرفتم که بزور مقاله ها رو ادیت ادبی می کردم. توقع داشتم که مقاله رو قبول نکنه یا اینکه بگه مثلاً تا 3 هفته دیگه نمی تونم این 30 صفحه مقاله رو ادیت کنم. بهش که زنگ زدم فقط در مورد این حرف زد که چطور مقاله رو برسونم خوابگاه دستش تا زود تر ادیتش کنه بفرسته مجله... سر یه هفته خلاصش کرد!!!! تازه طرف فوق لیسانس هم می خوند!!!!

 

 

سکانس دو:

حلقه مدیریت کیفیت تازه تموم شده بود که شنیدم علیرضا کاری کرده کارستون. رفته با اون آقاهه حرف زده ، اونم قبول کرده که بیاد و یه حلقه برنامه ریزی استراتژیک برگزار کنه. گفته بود من فقط 5 تا آدم پایه می خوام که جدّی کار کنن!!! تنها دلیلی که منو کشوند اونجا این بود که می خواستم ببینم فرق رهنمود تاکتیک با استراتژیک چیه (و این یک استراتژیک بوووود)

 

 

سکانس سه:

اون اوایل از اونجایی که فکر می کردم خیلی می دونم می خوام چیکاره بشم!!! به خودم می گفتم استراتژی یاد می گیرم و بهد ها مثه یه ابزار ازش استفاده می کنم. اینجا فقط باید نسبت بهش دید پیدا کنم ( چقدر خام بدم)

یه بارم ازش پرسیدم : تو که اینقدر کارت درسته و حرفای خوب میزنی ، چرا نمیری تویه یک کارخونه درست و حسابی ببینی چند مرده حلّاجی. با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه!!!

یه چیزایی بهم گفت که منو به فکر فرو برد. خیلی وقتا جوابایی که می داد چندان موثر و خوب هم نبود، ولی نمیدونم چرا همین قدرش هم موجب می شد که به اونها بیشتر فکر کنم....

 

 

سکانس چهار:

کم کم که بیشتر شناختمش، بیشتر بهش علاقمند شدم. تا جاییکه احساس کردم اون اولین انسانیه که باید به عنوان یه دوست بیفتم دنبالش. شاید تنها آدمی بود که می دیدم حرفای آقاجون در موردش صادقه. بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام تابستون آوار شم سرتون شرکت. کار و حقوق بهونه بود، می خواستم با اون باشم. بیشتر باشم.

اون یکی دیگه از وسیله های خدا بود که نقششو به بهترین شکل موجود تو زندگی ما بازی کرد و داره می کنه. باید ازش بازی کردنو یاد بگیرم. خیلی تفاوت ها داریم ولی من از طرز نگاهش به زندگی خیلی خوشم میاد. می دونم سرش شلوغه ولی من باید مزیت رقابتی هایی تو وجودم ایجاد کنم که اونم توی این رفاقت چیزی عایدش شه و من دیگه آویزون نباشم. بهترین معامله ، معامله پایاپای است.

 

خیلی چیزا هست که اینجا نمی نویسم .

باید گذشت و آینده را ساخت.

حلقه ما تموم شد و رابطه استاد و شاگردی ما در چارچوب حلقه تموم شد. الان اون مونده و من به عنوان دو دوست. خدایا رابطه دوستی ما رو مستحکم تر کن.

اعتقادم اینه که آدم های توانا و موثر همیشه تو سرنوشت هم نقش بازی می کنن. پس مطمئنم که اکثرمون در آینده کارمون به هم میوفته. پس زیاد از این فراق ناراحت نیستم.

 

سکانس پنج:

در عجبم از حکمت خدا....................................................... کار را که کرد آنکه تمام کرد.

من منتظرم

یا حق

 

 


 
شکر
ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤   کلمات کلیدی:

خداوندا ...

نعمتت را بر من تمام کردي.

قبلتُ، آسمان بار امانت نتوانست کشيد ...

چگونه بايد شکر اين همه نعمت را به جاي آورم؟! دستگاه حکمت و نظم تو چگونه است که اينچنين بر بنده ي گناهکارت منت مي گذاري؟! خود مي دانم که شاگرد تنبل کلاس تو بوده ام و گويي حالا نعمت مبصر بودن به من عطا کردي تا شايد اين گونه خالص شوم و مومن. بزرگترين نعمت و يکي از بهترين رحمت هايت را نصيبم کردي و من هيچ ندارم بگويم جز اين که:

ديگر نعمت بر من تمام شده است. از اين پس هنر من،

شکر

کردن است و قدر دانستن.


 
من و خدا
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٤   کلمات کلیدی:

 سلام

 

خيلی وقت بود اينجا چيزی ننوشته بودم . نه اينکه چيزی نباشه. بيشتر بخاطر اين بود که احساس می‌کنم واقعاْ جای خودم رو گم کردم.  ميدونم اوضاع و احوالم خيلی ناميزونه!!

از دوستان عزيزم می‌خوام همين الان دعام کنن ... ممنون

اينم يه متنيه که برا يکی از دوستان ترجمش کردم. گفتم بد نيست اگه بگذارمش شما هم بخونين. راستی

  پوشکین هم حرف جالبی زده‌ها . نه؟ 

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند

 

 

به نام خدا

خدا: سلام تو من رو صدا زدي؟

من: صدات زدم نه؟ تو كي هستي؟

خدا: من خدا هستم من دعايت را شنيدم پس فكر كردم مي‌خواهي گپ بزنیمپ؟.

من: آهان ..آره ، من دعا كردم. ولي من همیشه دعا مي‌كنم چون احساس خوبي مي‌ده. همين. من واقعاً ذهنم مشغوله من درگير فكر يه چيزايه دیگه هستم.

خدا: چي تو رو مشغول كرده؟

من: نمي‌دونم. ولي وقت آزاد نمي‌تونم براي خودم پيدا كنم. زندگي خسته كننده شده. من درگير فكر يه چيزي هستم.

خدا: خوب من مي‌خواهم مشكل تو رو با زمان حل كنم.میخوام چند نصيحت به تو بكنم تا راحت‌تر باشي.

من: به من بگو چرا اينقدر زندگي پيچيده شده؟

خدا: تحليل كردن زندگي را قطع كن. فقط زندگي كن. همين تحليل كردن پيچيده‌اش مي‌كند.

من: چرا هميشه ناراحت هستيم؟

خدا: امروزت، فردايي بود كه ديروز نگرانش بودي تو نگراني چون داري آناليز مي‌كني.نگراني عادت تو شده. اين دليليست كه تو شاد نيستي.

من: چه طور ميشه نگران نبود موقعي كه اين همه عدم قطعيت و عدم ثبات داريم؟

خدا: عدم ثبات غيرقابل اجتنابه ولي نگران شدن اختياريه

من: اما بسياري از مشكلات و دردها ناشي از عدم ثباته!.

خدا: درد غيرقابل اجتنابه ولي رنج بردن از آن، اختياري

من: اگر رنج بردن اختياريه، پس چرا مردم خوب هميشه رنج مي‌برند؟

خدا: الماس نمي‌تواند تميز شود بدون ساييده شدن و طلا نمي‌تواند براق شود بدون در آتش بودن. مردم خوب در آزمايش­ها بوجود مي‌‌آيند ولي از آن رنج نمي‌برند. با آن تجربه، زندگيشون بهتر مي‌شه نه تلخ‌تر.

من: منظورت اينه كه بودن در چنين آزمايشي مفيده؟

خدا: بله . به عبارت ديگر آزمايش و تجربه معلم سخت‌گيري است. اول امتحان مي‌گيره بعد درس مي‌دهد.

من: اما هنوز نمي‌فهمم. چرا بايد چنين تست‌ها و آزمایش هايي باشد؟ چرا نبايد فارغ از مشكلات باشيم.

خدا: مشكلات، سنگ­راه مفيدي هستند كه دروس ارزشمندي به ما می دهند كه موجب تقويت روح مي‌شود. قواي دروني از طريق درگيري با مشكلات بوجود مي‌آيد نه وقتي مشكلي نيست.

من: در وسط مشكلات ما نمي‌فهميم كه به كجا مي‌رويم؟

خدا: اگه به بيرون از خودت نگاه كني ، تو نخواهي فهميدكه به كجا ميروي. به درون نگاه كن. با به بيرون نگاه كردن تو به رويا ميروي. اگه به درون نگاه كني بيدار مي‌شوي. چشم، بينايي و قلب، درون‌بيني را پشتيباني مي‌كند و تقویت می کنند.

من: بعضي وقت­ها بيشتر از اينكه راه درست را انتخاب كنم، آسيب مي‌بينم. چه بايد بكنم؟

خدا: موفقيت وسیله اندازه ‌گيري ایست كه توسط ديگران در موردش تصميم گرفته مي‌شود امّا رضايت توسط خودت ارزيابي مي‌شود دانستن راه پيش رو رضايت‌بخش‌تر از راندن به پيش در هر جهتي است. اگر تو با قطب‌نما كارمي‌كني.اجازه بده ديگران با ساعت كار كنند.

من: در زمان‌هاي سخت تو چه جور با انگيزش مي‌ماني؟

خدا: به جاي اينكه نگاه‌كني چقدر راه مانده، نگاه كن چقدر از راه را رفته‌اي هميشه آمرزش­ها و عنایت های رسيده را بشمار و نه از دست‌رفته‌ها را.

من: چه چيز درمردم تو را متعجب مي‌كند؟

خدا: وقتي رنج مي‌برند از من مي‌پرسند "آخر چرا من؟" ولي وقتي بهشون توجه مي‌كنم نمي‌پرسند "آخر چرا من؟!!!"همه مي‌خواهند كه راستي و درستي در كنارشان باشد. ولي خيلي كمند افرادي كه طرف راستي و درستي باشند.

من: يه وقتايي من مي‌پرسم من كجا هستم؟ اينجا چه كار مي‌كنم؟ اما به جواب نمي‌رسم.

خدا: بگرد، نه براي اينكه ببيني كي هستي. براي اينكه مشخص كني كي مي‌خواهي‌ باشي. نگرد براي ايكه چرا اينجا هستي خودت دليلش را خلق كن. زندگي روال كشف نيست. روال ايجاد كردن و خلق کردنست.

من: چگونه مي‌توانم به بهترين برسم به دنياي بعد.

خدا: با گذشته‌ات بدون پشيماني روبرو شو. طوري برخورد كن كه زمان حالت را براي آينده بدون ترس آماده كني. با خودت رو راست باش.

من: يه سئوال ديگر. يه وقتايي فكر مي‌كنم دعاهام جواب داده نمي‌شود.

خدا: هيچ دعايي بدون جواب نمي‌مونه. بلكه در لحظه جوابش نه است.

من: از اين صحبت و گپ متشكرم خيلي خوشحالم از اينكه سال جديدم را با حس جديدي به معنويت شروع مي‌كنم.

خدا: خوب. وفا را نگهدار و ترس را رها كن به شك‌هايت توجه نكن. زندگي  راز و معمّاییست كه بايد حل شود. نه يك مشكل كه برطرف شود.

به حسّت اعتماد كن. زندگي فوق‌العاده مي‌تواند باشد اگر بدوني كه چگونه زندگي كني.

 

 يا حق