«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

خيلي حرف دارم كه بنويسم
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳۱   کلمات کلیدی:

سلام

 

خيلي حرف دارم كه بنويسم (از حج بچه‌ها و خودم كه خيلي هواي اونجا به سرم زده و حتي ...، از طرحريزي و احساس اينكه مثل يه باتلاق هرچي بيشتر تلاش كني بيشتر توش ميري، از كار كه مي‌ترسم بهش دوباره معتاد شم، ...)

خيلي فكر دارم كه بنويسم(از پژوهشگاه علوم اسلامي دانشگاه و طرح هدفمند كردن تحقيقات، از تحول تو زندگي اول خودم و بعد اطرافيانم و ...)

 خيلي تحليل دارم كه بنويسم (از جنگ اسراييل با حزب‌الله، از اينكه اگه آمريكا به ايران حمله كنه چه بلايي سرش مياد، از اينكه واقعاً قوي بودن بعضي وقتا به نفع نيست!!!، از تيم ملي قلعه نوعي كه فكر كنم مي‌تونه بهترين مربي تاريخ ايران باشه، از اسامي جديد تيم ملي، ...)

 

ولي خوب هيچ‌كدومش رو نمي‌نويسم!!!!!!!!!!!!!!!! چون نه وقتش رو دارم و نه اونقدر اينجا راحتم كه افكارم ره به نقد سطحي خوانندگان بسپارم!!!!!!!!!!!!!!!!

مي‌دونيد من كاملاً يه آدم محافظه‌كار هستم كه هميشه به اين فكر مي‌كنه كه حرفم و نظرم رو چجوري و كجا، بيان كنم كه بدون تاثير منفي رو طرف مقابلم اثر مناسب رو بزاره. لذا تو بيان حرفام شديداً خود سانسوري مي‌كنم. نمي‌دونم اين خوبه، نميدونم اين بده؟!، نميدونم از وسط به دو طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ولي اينكه آدم فكر كنه خيلي سرش شلوغه و كاراش رو كم كنه و در آخر كه خروجيش رو حساب مي‌كنه چيز زيادي دستش رو نگيره، خيلي بده!!!!! نيست؟

 

يا حق


 
بالاخره نگاه به بارگاه افتاد
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٧   کلمات کلیدی:

سلام

ديگه هر چه که می‌خواست بشه بايد می‌شد، حداقل ۴ ماه ميشه که می‌خواهم بيام مشهد، ولی هر دفعه ثانيه آخر! يه کاری از آسمون می‌افتاد که من نرم مشهد

اين دفعه ديگه معطلش نکردم، با احسان هماهنگ کردم و يه کوپه قطار سبز گرفتم. همينجوری دو نفری رو که دوست داشتم باهاشون برم سفر رو هم بنامشون بليط گرفتم. شانسی شانسی مجتبی تونست بياد!!! بماند.

دلم خيلی پر بود. مثه بچه ای که چند وقته باباش جوابش رو نميده! سبک شدم. واقعاْ سبک شدم.

برا همه تون دعا می‌کنم. ان‌شاءالله که عاقبت هممون ختم به خير بشه.

اگه کسی کار خيلی خاصی داره، خبر بده.

دعا هام رو نمی‌نويسم و فقط می‌گم:

صلاح کار کجا و من خراب کجا              ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا!

يا حق


 
شقايق فداكار/ قلم زميخ ديوار / ز خون مركبي ساخت/ نوشت نام كرار
ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۸   کلمات کلیدی:

سلام

باز سالي گذشت و باز ايام درد و غم فرزند در فراق مادر. ميوه‌ي دل ساقي كوثر اين روزها چه عزايي دارد. داغ دلش باز از بي وفايي مردم تازه مي‌شود. مردمي كه چندان دور نيستند و همين زمان هم فرزندان همان‌مردم در همه جا ديده مي‌شوند. آن‌ها كه خود پيامبر را با چشم ديده بودند و معجزات وجوديش را هنوز به ياد داشتند، آناني كه هنوز دستشان گرمي دست علي را در روز غدير به ياد داشت. آنان چه زيبا سنت ديرينه  ديكتاتوري اكثريت بر اقليت را به اجرا گذاشتند. دموكراسي اي كه اكثريت آن صاحبان زر و زور و تزوير  در كنار مردم ضعيف و جاهل و گرفتار خور و خواب و خشم و شهوت بودند و اقليت آن حاميان حق و حقيقت. و  اين حقيقت ننگ آور دموكراسي است.

جواني علي را بهانه كردند و به شاورهم في الامر پناه بردند و سخن پيامبر را نصيحتي خام گرفتند. پير تري از ميان سقيفه به ياري تطميع زر و تهديد شمشير سر برون آورد و ادعاي خلافت كرد و بيعت گرفت. ( و چه زيبا پدر همان پيرمرد به پسرش گفت كه اگر ملاك تجربه و سن است كه من نسبت به تو به چنين مقامي محق تر هستم!!)

علي نماينده همه خوبي‌ها مصلحت در آن ديد كه سكوت اختيار كند و بر قولي كه به محمد داده بود بايستد. به مسجد نرفت تا توقع بيعت از او برداشته شود. شب‌ها به همراه فاطمه به درب خانه مسلمين مي‌رفت براي اتمام حجت. آن پيرمرد هم در مسجد از همه بيعت مي‌گرفت ، اما بيعت همه كجا و بيعت علي كجا؟!! بيعت همه بي بيعت علي هيچ بود و با آن همه.

پيغام مي‌فرستادند و جواب نمي‌گرفتند. علي عزادار بود و آنان در حال جشن و سرور! ديگر صبرشان سرآمد. آن شمشير يار پير مرد و عده اي حيوان صفت ديگر به راه افتادند.

 

آن مرد عصباني مي‌شود. آن مرد فرياد مي‌زند. آن مرد شمشير دارد. آن مرد جوابي نمي‌شنود. آن مرد خشمگين مي‌شود. آن مرد دستور جمع هيزم مي‌دهد. آن مرد تهديد مي‌كند.

اين خانه خانه فاطمه است!

آن مرد آتش دارد. آن مرد فرياد مي‌زند. آن مرد هيزم‌ها را آتش مي‌زند. آن مرد فرياد مي‌زند.

اين خانه فاطمه است كه اينچنين شعله‌هاي آتش از آن به آسمان بلند است!

آن درب نيم‌سوخته است. آن ميخ در از گرماي آتش سرخ شده است. آن مرد مي‌فهمد زهرا پشت در است. آن مرد مملو از كينه است. آن مرد لگد مي‌زند. آن ميخ ......... خداااا

اين خانه، خانه دخت رسول است!

آن زن فرياد مي‌زند، آن در فرياد مي‌زند، دنيا فرياد مي‌زند، عقبا فرياد مي‌زند، اما علي،علي، علي، علي، علي فرياد نمي‌زند!!  علي نمي‌تواند فرياد بزند!!

قولي كه داده او را مجبور به صبر  مي‌كند.

دست علي بسته است. دست علي هنوز هم بسته است. ولي در اين دوران به جاي طناب و ريسمان، طناب فهم مردم و جهل مردم دست‌هايش را بسته است. ديگر بس است. اي منتظر بيا و اين فراق را به وصال يار مبدل كن.

بيا مهدي جان و طناب از دست علي باز كن. بيا و پرچم خونخواهي مادرت را با ياري علي و ياران واقعي و مخلصش به اهتزاز درآور. و چه زيباست حضور پدر و پسر پس از وصال.

اللّهم عجل لوليك الفرج، واجعلنا من اعوانه و انصاره.

 

*************************************************

 

پ.ن.1: از زيباترين خيالاتم تصور حضور در برابر مادرم فاطمه است. من محرم او هستم و به آن افتخار مي‌كنم. ولي تصور ديدن صورت نيلي بد درديست.

پ.ن.2: داشتم خطبه كوبنده حضرت زهرا در مسجد را مي‌خواندم. اين خطبه عجيب زيباست. در بخشي از آن مي‌گويد: « خداوند نماز را وسيله پاكي از كبر و غرور قرار داده است»

 

يا حق

 


 
سلام .. يا حق
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٥   کلمات کلیدی:

از پونه بودن بدم مياد. خيلی!!!!