«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

يک حکايت با ارزش و عادت خوب من
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۸   کلمات کلیدی:

يادمه از مدت ها قبل تر از زمانيكه  مي‌خواستم برم حج به اين فكر كرده بودم كه برم يه MP3 Player بخرم. اول يه شاتل خريدم كه همون اول كار دزد بردش. بعدش رفتم و يك زولتريكس خريدم. نيت اوليه اين بود كه براي خودم يه مداح انفرادي استخدام كنم!! مثلاً تو بقيع روضه حضرت زهرا رو گوش بدم و تو مسجدالحرام مناجات‌هاي امام سجاد رو با صداي حاج ماشاله عابدي و ... گوش بدم.

از اونجا كه اومدم اين وسيله ابتدا براي من هم كاربري روتينش رو در بين جوونا پيدا كرد، يعني باهاش موزيك گوش مي دادم. با كلام، بدون كلام، سنتي، پاپ، رپ، متال و .... كم كم ديدم كه خيلي زود از موزيك خسته مي شم. گوش درد و سر درد و بي حالي و ...

بعد از مدتي يه بار يه سي دي سخنراني بدستم رسيد و خرد خرد شروع كردم به گوش دادن. كم كم اين رو ادامه دادم و الآن تو مسير رفت يكي و تو مسير برگشت هم يكساعت سخنراني گوش ميدم. تو اين مدت انگار عمرم خيلي بركت كرده. حتي وقتي كسلم هم با يك ساعت گوش دادن به سخنراني انگار رفتم پايه منبر نشستم. تازه وقتم سر رفت و برگشت هم به فضا نرفته.

از طرف ديگر از كجا ميشه مجالس اين همه آدم كار درست رو باهم پيدا كرد! مثلاً سروش، آيت ا.. حق شناس، كديور، آقا مرتضي تهراني، پناهيان، تويسركاني،دكتر اسدي، دكتر نيلي، محمد روحاني،رحيم‌پور ازغدي  و ... حرفاشون رو در كنار هم شنيد.

مشكلي كه اين وسط هست اينه كه قيافت در حين گوش دادن سخنراني مثله قيافت در زمانيه كه داري دوبس دوبس گوش ميدي. مردم هم تا تو رو مي‌بينن فكر مي‌كنن داري همون دوبس دوبس رو گوش ميدي !!!! خوب فكر كنين يه آدم موقر تويه يه جمع هي تو گوشش يه گوشيه! خوب چي فكر مي‌كنن ملت!!بي خيال.

اخيراً از دفتر نهاد دانشگاه يك سي دي از سخنراني هاي آقاي فاطمي نيا در رمضان 76 و 77 در مهديه تهران گرفتم.  خيلي برام جالب بود. فاطمي نيا از اون آدم هاي دانشمنديه كه به نوعي End كتاب بازه. مثلاً اگه بفهمه يه كتاب خطي قديمي كه از رفرنس‌هاي كارشه، اون سر دنيا هست، هر طور شده و به هر قيمتي اون كتاب رو به دست مياره و تو كتابخونش مي‌‌ذاره. از اون آدم هاييست كه خيلي چيزها براي گفتن داره و مثله يه ظرف پُر تو هر جلسه يه داستان يا نكته‌اي ازش سرريز ميشه. تازه براي گفتن همون يه ذره هم كلي استخاره مي كنه.توي يكي از صحبتش حكايتي رو از مرحوم نراقي  اينگونه نقل كرد.

            "مرحوم نراقي در كتاب عظيم الشان طاقديس داستاني رو نقل مي‌كنه به اين شرح:

روزي دزدي از شهري به شهر ديگري مي‌رود، و به دنبال مشتري مي‌گردد. بعد از مدتي به يك ميوه فروش كه طبقي از ميوه بدست داشته مي‌رسد. از او مي‌پرسد: ميوه ها كيلويي است يا عددي؟ مي‌گويد : عددي و دانه‌اي.

دزد مي پرسد: قيمت 100 تا ميوه چند است؟

ميوه فروش: 100 درهم

دزد: من سواد چنداني ندارم و نمي‌توانم حساب كنم. 25 تاش چند مي‌شود؟

ميوه فروش: 25 درهم

دزد شروع مي‌كند قيمت تعداد مختلفي ميوه را از قبيل 107، 86، 42 و ... از ميوه فروش مي‌پرسيد. كم كم ميوه فروش گيج مي‌شود و جواب‌هايش غير دقيق مي‌شود. در اين شرايط دزد قيمت يك ميوه را مي‌پرسد و ميوه فروش مي‌گويد: يكي كه قابل شما رو نداره. يكي مجاني يه. به محض شنيدن اين حرف دزد درخواست خريدن يك ميوه را مي‌كند.

پس از گرفتن يك ميوه، دزد به ميوه فروش رو كرده و مي‌گويد: ببخشيد من را، من علاوه بر اينكه بيسواد هستم، حافظه درستي هم ندارم. شما گفتين 103 تا ميوه قيمتش چند بود؟ و همان بازي قبل را پي مي‌گيرد تا اينكه مجدداً با خسته كردن ميوه فروش به قيمت يك ميوه مي‌رسد و مجدداً ميوه فروش مي‌گويد كه قابل شما را ندارد. دزد درخواست يك ميوه ديگر هم مي‌كند. براي بار سوم كه از همان راه وارد مي‌شود ناگهان ميوه فروش به حيله دزد پي برده و مي‌گويد : اي داد و بيداد، تو چه دزد حرامزاده و زيركي هستي كه با اين زبان گرم داري يكي يكي ميوه هاي من را مي‌گيري و مرا بدبخت مي‌كني. ...

مرحوم نراقي به اينجا كه مي‌رسد مي‌گويد خوشا بحال اين ميوه فروش كه حداقل در بار سوم فهميد كه حيله اين دزد چه بوده است. ما انسان‌هاي بي توجه كه سال‌هاست مورد حمله شيطان قرار گرفته ايم و يكشب يكشب و يكسال يكسال از عمرمان به هدر مي‌رود و هيچ بهوش نيستيم!!!

(يكشب نمازمان را آخر وقت مي‌خوانيم و مي‌گوييم يكشب كه هزار شب نمي‌شود. فردا يك نگاه به نامحرم و پس فردا ، يه شرابي و ..... استراتژي شيطان همينه.)

 

يا حق

 

 


 
هميشه در حال دويدن
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤   کلمات کلیدی:

۱. سلام

۲. می‌خواستم بگم که امروز داشتم برای بار n ام فیلم «My Best Friend's Wedding» رو می‌دیدم. یاد فیدبک یکی از دوستان افتادم که می‌گفت با فیلم دیدن زندگیت رو سطحی می‌کنی !!!! نمی دونم. خواستین ببینین. مثه «من او» برام قشنگ بود.

۳. دارم مثه بنز روی پروژه بازاریابی سیاسی کار می‌کنم. کاشکی از اول اره رو تیز کرده بودم تا مثل الآن تو بریدن درخت پروژه به مشکل نخورم!!

۴. من یه تقویم دارم که برنامه و کارهایی که باید بکنم رو توش می‌نویسم. آخر هر هفته کارای باقیمونه از هفته قبل میاد این هفته. اونقدر این کارهای باقیمانده زیاد شده بوده که برای اعتماد به نفس به خودم جدیداْ حذفشون می‌کنم!!! مثلاْ اگر یه بار می‌بینم الآن باید فلان کتاب رو بخونم، اگه تا آخر هفته خوندم که خوندم. اگه نه ، دیگه نمی‌خونم!!!

۵. شنبه می‌خواهیم بریم نمایشگاه کتاب. از الآن غم گرفتم که اگه کتاب جدید بخرم کجا بزارمش!!! من که وقت ندارم بخونمش فعلاْ تاقچه یه کتاب های نخونده هم پر شده :ی

۶. اگه یه نفر بیاد بهتون بگه خیلی باحالی و هیچی دیگه نگه، شما هم ندونی از نظر اون طرف باحال بودن و باحال نبودن یعنی چی، چیکار می‌کنین. بعدشم برای اینکه رهنماییتون کنه بگه «تو آسمون فکرت بگرد ببین طول و عرض ابرها چقدره، اونوقت می‌فهمی که خیلی باحالی»!!!!  من که تقریباْ هیچی نفهمیدم از اینجور استعاره کردن. هر چند خودم تخصص تو لفافه حرف زدن رو دارم ولی اعتراف می‌کنم که این یه قلم رو کم آوردم.... الآن در جواب فقط می‌تونم بگم « موفق باشید!!!»

۷. شهاب پرسیده اگه بهت بگن یکی رفته، حالا یا مرده، یا ازدواج کرده و داره میره، یا از این شهر دارن میرن ، یا ... چه احساسی داری؟

به نظر من اینا هرکدوم موقیت کاملاْ جدایی دارن. درسته که فعل همشون یه جور رفتنه ولی احساس آدم تو هر زمینه متفاوته. تازه به این که کی داره میره هم ربط داره. اینکه چه موقع داره میره و چرا داره میره و با کی داره میره و اینکه کی بر می‌گرده و .... هم مهمن. اما کلاْ بعضی وقتا هیچ احساسی ندارم مثل یه خبر روزنامه ای، بعضی وقتا دلم می‌سوزه، بعضی وقتا حالم گرفته میشه و سنکوب جزیی می‌کنم. گاهی وقتا هم کلی تعجب می‌کنم و یه وقتایی هم کلی خوشحال میشم. یه بازه بین خیلی خوشحال و خیلی شکه شده و خیلی ناراحت (مثلث فازی ببینین!!)

۸. یا حق


 
هم ترانه ياد من باش......... بی بهانه ياد من باش
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧   کلمات کلیدی:

بچه های دوره ۸۱  که ۴ ساله درسشون رو تموم کردن دارن خودشون رو برای جشن فارغ التحصیلی آماده می‌کنن. رفتن اون لباس باحالاشون رو گرفتن. آذین و کتایون هم که رفتن آمریکا. دو سه تا دیگه هم احتمالاْ تا سال بعد میرن. منم که از مهر سال بعد احتمالاْ باید برم یه دانشگاه دیگه.

اهل این نیستم که بگم کاش این دوران تموم نمی‌شد. چون فکر می‌کنم باید پرواز کرد و گذشت تا به سیمرغ رسید. ولی کلاْ این سال‌های دانشگاه رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.

خدایا ! بچه ها هر جای این کره خاکی که می‌روند، می‌دونم بازم بنده تو هستند و تو حواست بهشون هست. ازت می‌خواهم که یه ذره بیشتر حواست بهشون باشه و دستشون رو اونجاییکه هیچ یار و هم ترانه ای کنارشون نمی بینن بگیر......

یا حق


 
وقت تلف شده
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢   کلمات کلیدی:

ساعت ۶ بعد از ظهر از بازار میاد خونه. اگه حال داشته باشه، نماز رو میره مسجد سر کوچه. وگرنه تو خونه نماز رو می‌خونه و دوش روزانه اش رو می‌گیره و بی دردسر میشینه به کانال تلویزیون عوض کردن، یا روزنامه ای رو که از صبح دوبار خونده، دوباره بهش نگاهی بندازه و یا با اهل و عیال حرف بزنه و ............

این زندگی خیلی از آدم های دور و بر منه. یک زندگی آروم. نهایت التهاب زندگی اینه که فردا چک دارم یا نه، یا اینکه کی باید پول مدرسه بچشو بده.

من که هر وقت دور و برم رو نگاه کردم یا فرداش امتحان داشتم یا موعد تحویل پروژه نزدیک یا باید یه تحقیق بنویسم یا ... کلاْ بی خیال شدن کالایی کم پیدا شده. زندگی در عجله چیز جالبیه. تقریباْ ۹۰ در صد مردم شرایطی اینگونه دارند.

به هر حال

یا حق