«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

نظر ندادين هم ندادين...بخونيد
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٠   کلمات کلیدی:

سلام

این مطلب رو به نقل از یک سیدی می نویسم که به دلیله تجربه هایی که خودم دارم ، خیلی قبولش دارم.

ارتباطش با اون بالایی ها مثل ما نیست.. شاید مثل هیچکس نیست ، من که فرد دیگری رو نمی شناسم . اگه خواستین اسمش رو هم میگم ، ( بارها شده توی زندگیم دچار مشکل شده ام و وقتی پای مجلس او رفتم  چنان مشکل مرا جواب داده که انگار دارد به من مشورت می دهد ، آن هم جواب هایی که شاید فقط بهترین روانشناسان بتوانند بدهند ) من که نسبت به اون اطمینان دارم....

او گفت که خودش چون مشهدی است این طرف را از نزدیک دیده و باهاش حرف زده. آن فرد هنوز هم زنده است... من جریان را با تغییری اندک بیان میدارم(اسامی تصنعی است)

 

حدوداً بهار 82 بود که جان john به همراه تعدادی دیگر از متخصصان کارخانه ی ....... برای نصب تجهیزات کارخانه ی تازه فروخته شده به یک مشهدی وارد ایران شده بودند. ابتدا تهران و سپس مشهد. در مورد فرهنگ ایرانی ها نکات زیادی شنیده بود ، حتی تا حدی فارسی بلد بودیکی از چیزهایی که در تهران هنگام نشستن هواپیما برایش جلب نظر کرده بود، یک معبد بزرگ بود. بعد ها فهمیده بود که آنجا جاییست که امام خمینی رهبر ایرانی ها دفن شده است. از زمانیکه وارد مشهد شده بود و گنبد و باروی این شهر رو دیده بود مدام از خود می پرسید که این کسی که اینجا دفن است کیست که آرامگاهش از رهبر ایرانی ها هم با شکوه تر است . از چند نفر که پرسیده بود می گفتند " امام رضا" ولی چنین کسی را نمی شناخت . بعد از چند هفته که با یک مهندس ایرانی به نام علی آشنا و دوست شده بود از او خواست که در مورد این امام رضا و اینکه آیا همانند امام خمینی ، رهبر ملت بوده ، توضیح بدهد. علی هم گفته بود که نه . امام رضا فرزند پیامبر ما بوده و پیشوای همه ی شیعیان است. از علی خواست که او را به بارگاه امام رضا ببرد . علی با اکراه زیاد قبول کرد( از لحاظ قانونی بردن افرادی از دین دیگر به داخل حرم ممنوع است)  وقتی در صحن و سرای  امام می گشتند ناگهان چشمش به پنجره ی فولاد افتاد که تعداد زیادی ایرانی خود را با طناب به آن بسته بودند. علی برایش توضیح داد که اینها برای گرفتن حاجت اینجا نشسته اند. ناگهان حالت جان عوض شد . از علی خواست که یک طناب به او بدهد. علی ابتدا نپذیرفت ولی در انتها نتوانست در برابر اصرار های جان مقاومت کند و جان خود را به پنجره ها بست. هنوز یک ساعت نگذشته بود که ناگهان موبایل جان زنگ زد. علی به جان خیره شده بود . ناگهان دید اشک در چشمان جان حلقه زد . بی اختیار به پنجره خیره شده بود و اشک می ریخت . فقط به علی گفت که : حاجتم رو گرفتم.  علی بی سر و صدا جان را که منگ شده بود از داخل جمعیت خارج کرد. جان به علی گفت مرا به جایی ببر که بتونم مسلمان شوم.  علی هم جان را پیش یکی از علما برد . جان جریان را توضیح داد: سالهاست که دخترم که فلج است از جایش تکان نخورده . وقتی علی گفت اینجا حاجت می دهند گفتم ما که هر کاری کردیم نشده ، شاید امام رضای شیعه ها بتونه شفاش بده. وقتی موبایلم زنگ زد ، همسرم از خانه زنگ زده بود. به من گفت: جان تو چیکار کردی؟ دخترمون که خواب بود از خواب پریده و نشسته. میگه یه خواب دیده که توی خواب یه آقایی اومده و بهش گفته که بابات از ما یه حاجتی داشته و.........

یا علی بن موسی الرضا