«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

داستان بلند
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٤   کلمات کلیدی:

سلام

اين داستانی رو که در زير ميارم خيلی دقيق بخونيد٬ تو رو خدا وقتی خوندين يه چند دقيقه ای بهش فکر کنين. دو ٬ ۳ روز ديگه کلی در موردش می خوام قلم بفرسايم......... blank اين قسمت جوون ميده واسه ی تو......... فعلاْ

 

 

کرگدن ها هم عاشق می شوند
کرگدن گفت: نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند. دم جنبانک گفت: اما پشت تو میخارد.لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی باید حشره های تورا بردارد. کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت. دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز, دوست داشتن به قلب مربوط میشه نه به پوست. کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم, من فقط پوست دارم. دم جنبانک گفت: این امکان نداره, همه قلب دارند. کرگدن گفت: کو کجاست, من که قلب خودم رو نمی بینم. دم جنبانک گفت: خوب, چون از قلبت استفاده نمیکنی, قلبت رو نمی بینی. ولی من مطمینم که زیر این پوست کلفت یکقلب نازک داری.کرگدن گفت: نه, من قلب نازک ندارم, من حتما یه قلب کلفت دارم. دم جنبانک گفت: نه, تو حتما یک قلب نازک داری, چون به جای اینکه دم جنبانک رو بترسونی, به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گندت رو باز کنی و اون رو بخوری, داری باهاش حرف میزنی.کرگدن گفت: خوب این یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: وقتی که یه کرگدن پوست کلفت, یه قلب نازک داره یعنی چی؟ یعنی اینکه میتونه دوست داشته باشه, میتونه عاشق بشه.کرگدن گفت: اینا که میگی یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی... بذار رو پوست کلفت قشنگت بشینم , بذار... کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یه جمله مناسب میگشت. فکر کرد بهتره همون اولین جملشو بگه.
اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش رو میخاروند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش رو بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش میاد. اما نمیدونست از چی خوشش میاد. کرگدن گفت: اسم این دوست داشتنه؟ اسم اینکه من دلم میخواد تو روی پشت من بمونی و مزاحمهای کوچولوی پشتم رو بخوری؟ دم جنبانک گفت: نه اسم این نیازه, من دارم به تو کمک میکنم و تو از اینکه نیازت برطرف میشه احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت میکنی, اما دوست داشتن از این مهمتره. کرگدن نفهمید که دم جنبانک چی میگه.
روزها گذشت, روزها, هفته ها و ماهها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست. هرروز پشتش رو می خاروند و هرروز حشره های کوچیکه مزاحم رو از لابلای پوست کلفتش بر میداشت و کرگدن هرروز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش رو می خارونه وحشره های مزاحمش رو میخوره احساس خوبی داره, برای یه کرگدن کافیه؟دم جنبانک گفت: نه, کافی نیست.کرگدن گفت: درسته کافی نیست. چون من حس میکنم چیزای دیگه ای هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تورو تماشا کنم. دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خوند, جلوی چشمای کرگدن. کرگدن تماشا کردو تماشا کردو تماشا کرد. اما سیر نشد.
کرگدن می خواست همین طور تماشا کنه. کرگدن با خودش فکر کرد: این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک  دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یه چیز نازک از چشمش افتاد.کرگدن ترسیدو گفت: دم جنبانک, دم جنبانک عزیزم, من قلبم رو دیدم,همون قلب نازکم رو که می گفتی, اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چکار کنم؟ دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن رو دید. آمد و روی سر اون نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز, تو یه عالم از این قلبای نازک داری.
کرگدن گفت: راستی اینکه کرگدنی دوست داره , دم جنبانکی رو تماشا کنه و وقتی تماشاش میکنه, قلبش از چشمش میفته, یعنی چی؟دم جنبانک چرخی زد وگفت: یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهاش می چکه. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک رو نفهمید, اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزنه. باز پرواز کنه و او باز هم تماشایش کنه و باز قلبش از چشماش بیفته.
کرگدن فکر کرد اگه قلبش همینطور از چشم هاش بریزه, یه روز حتما قلبش تموم میشه.
اون وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم . حالا که دم جنبانک به من قلب داد, چه عیبی داره, بذار تمام قلبم رو برای اون بریزم.

 

کرگدن قصه ی ما هنوز نمی دونست که کرگدن ها خيلی بيشتر از دم جنبانک ها عمر می کنند٬ شايد اگه می دونست يه ذره از قلبش رو نگه ميداشت..................

 

يا حق