«نحنُ اقرب الیه من حبل الورید»

نظرات شخصی وگاه و بیگاه سیدعلی ال احمد به عنوان یک مرد شیعه مهندس صنایع و اقتصاد تجارت الکترونیکی

اولين دوست تا آخرين لحظه.. من منتظرم
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

سلام

 

 دوست یا همراه... تا لحظه آخر

 

 

مقدمه

به بابای بابام می گفتیم آقاجون. آدم عجیبی بود.{خدارفتگان شما رو هم بیامرزه(همون پسرعمه جلال)} اخلاقیات خاصی داشت که هرکسی نمی تونست تحمل کنه. اینجا نمی خوام نقد احوالات اون بنده خدا رو بیارم. یکی از احوالات خوب وخاصش این بود که تقریباً همیشه به یاد خدا بود و سعی می کرد اونهایی رو که دور و برش هستند رو هم یه تذکری بده. بخاطر بیماری ای که داشت خیلی زود زمین گیر شده بود و تقریباً از زمانی که یادمونه از خونه بیرون نمی رفت. برا همین هروقت می رفتیم خونه مادرجون و آقاجون ما رو می گرفت دمه درس. درس دفعه قبل رو می پرسید و بعد درس جدید رو می گفت تا حفظ کنیم. یکی از جملاتی که هنوز تو ذهنمه این بود : " سحرخیز باش تا کامروا شوی "  (برو بچ فامیل اگه چیزی یادشونه بنویسن)

یکی از نقاط کلیدی نصیحتاش در مورد دوست بود. البته هیچ وقت حرفش رو قبول نکرده بودم. ولی خوب یادم مونده: " پسرم سعی کن با کسی دوست شی که از خودت بالاتر باشه. کسی که چیزی ازش یاد بگیری. اگه با آدم های کوچیک و کم ظرفیت دوست بشی، تو هم مثه اونا میشی. بگرد یکی رو پیدا کن که از تو بیشتر بفهمه، بعد برو دنبالش و التماسش کن بگذاره که باهاش باشی. اینقدر باش تا تو رو به دوستی قبول کنه. بعد تلاش کن خودت رو بالا ببری تا به حد اون بشی و اگر توان داشتی به راحت ادامه بدی و ..."

 

با این طریقه دوست یابی همیشه مشکل داشتم. آخه چیزی از عزت نفس توش نمی دیدم. ما دوست می خواهیم ، معلم که نمی خواهیم!!!! تازه هر آدمی هر قدر هم که بد باشه ، بازم کلّی چیز میشه ازش یاد گرفت . مگه لقمان نگفته بود که« ادب از که آموختی، از بی ادبان» . تازه ما دلیلی نداره که آویزون یه نفر بشیم. آدم می تونه با همه انسانها باشه و دوست باشه. بعد بهترین ها رو برا خودش نگهداره...

 

 

سکانس یک :

اولین باری که باهاش حرف زدم، تازه رفتم تو تحریریه مجله صنایع کمک محمدرضا خلج. قرار بود یه مقاله رو بدم ادیت علمی کنه. خودم که اینقدر بهونه درس و نرم افزاری و .... می گرفتم که بزور مقاله ها رو ادیت ادبی می کردم. توقع داشتم که مقاله رو قبول نکنه یا اینکه بگه مثلاً تا 3 هفته دیگه نمی تونم این 30 صفحه مقاله رو ادیت کنم. بهش که زنگ زدم فقط در مورد این حرف زد که چطور مقاله رو برسونم خوابگاه دستش تا زود تر ادیتش کنه بفرسته مجله... سر یه هفته خلاصش کرد!!!! تازه طرف فوق لیسانس هم می خوند!!!!

 

 

سکانس دو:

حلقه مدیریت کیفیت تازه تموم شده بود که شنیدم علیرضا کاری کرده کارستون. رفته با اون آقاهه حرف زده ، اونم قبول کرده که بیاد و یه حلقه برنامه ریزی استراتژیک برگزار کنه. گفته بود من فقط 5 تا آدم پایه می خوام که جدّی کار کنن!!! تنها دلیلی که منو کشوند اونجا این بود که می خواستم ببینم فرق رهنمود تاکتیک با استراتژیک چیه (و این یک استراتژیک بوووود)

 

 

سکانس سه:

اون اوایل از اونجایی که فکر می کردم خیلی می دونم می خوام چیکاره بشم!!! به خودم می گفتم استراتژی یاد می گیرم و بهد ها مثه یه ابزار ازش استفاده می کنم. اینجا فقط باید نسبت بهش دید پیدا کنم ( چقدر خام بدم)

یه بارم ازش پرسیدم : تو که اینقدر کارت درسته و حرفای خوب میزنی ، چرا نمیری تویه یک کارخونه درست و حسابی ببینی چند مرده حلّاجی. با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه!!!

یه چیزایی بهم گفت که منو به فکر فرو برد. خیلی وقتا جوابایی که می داد چندان موثر و خوب هم نبود، ولی نمیدونم چرا همین قدرش هم موجب می شد که به اونها بیشتر فکر کنم....

 

 

سکانس چهار:

کم کم که بیشتر شناختمش، بیشتر بهش علاقمند شدم. تا جاییکه احساس کردم اون اولین انسانیه که باید به عنوان یه دوست بیفتم دنبالش. شاید تنها آدمی بود که می دیدم حرفای آقاجون در موردش صادقه. بهش زنگ زدم و گفتم که می خوام تابستون آوار شم سرتون شرکت. کار و حقوق بهونه بود، می خواستم با اون باشم. بیشتر باشم.

اون یکی دیگه از وسیله های خدا بود که نقششو به بهترین شکل موجود تو زندگی ما بازی کرد و داره می کنه. باید ازش بازی کردنو یاد بگیرم. خیلی تفاوت ها داریم ولی من از طرز نگاهش به زندگی خیلی خوشم میاد. می دونم سرش شلوغه ولی من باید مزیت رقابتی هایی تو وجودم ایجاد کنم که اونم توی این رفاقت چیزی عایدش شه و من دیگه آویزون نباشم. بهترین معامله ، معامله پایاپای است.

 

خیلی چیزا هست که اینجا نمی نویسم .

باید گذشت و آینده را ساخت.

حلقه ما تموم شد و رابطه استاد و شاگردی ما در چارچوب حلقه تموم شد. الان اون مونده و من به عنوان دو دوست. خدایا رابطه دوستی ما رو مستحکم تر کن.

اعتقادم اینه که آدم های توانا و موثر همیشه تو سرنوشت هم نقش بازی می کنن. پس مطمئنم که اکثرمون در آینده کارمون به هم میوفته. پس زیاد از این فراق ناراحت نیستم.

 

سکانس پنج:

در عجبم از حکمت خدا....................................................... کار را که کرد آنکه تمام کرد.

من منتظرم

یا حق